عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

114

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

ديد مفتون او شد و در هر عملى كه او را مورد آزمايش قرار داد سرآمد اقرانش يافت و از بىعدالتىاى كه از جهل بلياقت وى در مورد او كرده بود عذر خواست و امر داد تا او و همسرش را به بهترين قصور سلطنتى منتقل كنند و از اموال آنچه بشر در جستجوى آنست به او داد يكروز كه قيصر او را در ابراز اصل و نسب و شناساندن خود اصرار كرد گشتاسب حقيقت را گفت ظاهر حالش نيز صحّت گفتارش را تقويت ميكرد قيصر در برابر وى سر تعظيم فرود آورده گفت : مقدم شاهنشاه‌زاده‌اى كه مرا افتخار و شرافت و نشاط و قدرت بخشيده بخير « 1 » و دردم بسراغ كتايون رفته سر و چشمان او را بوسه داد و گفت دختر چقدر انتخابت متين و رأيت رزين بود تمام دارائى پدر و قدرت او در اختيار تست از دولتى كه خداوند نصيبت كرده و از سعادتى كه به تو روى آورده استفاده كن ! كتايون از شادى گريسته اظهار تشكّر كرد . قيصر غالب اوقات خود را در مصاحبت گشتاسب بصحبت و شرب شراب ميگذرانيد

--> بقيه از صفحهء قبل به بيشه درون آن زيانكار گرگ * بكوه اندرون اژدهاى سترگ سرانشان به زخم من آمد بپاى * بدان كار ميشوى بد رهنماى كه دندانهاشان بخان منست * همان زخم خنجر نشان منست ز هيشوى قيصر بپرسد سخن * نو است اين نگشته است كارى كهن چو هيشوى شد پيش و دندان ببرد * گذشته سخنها بر او برشمرد به پوزش بياراست قيصر زبان * به دو گفت بيداد رفت اى جوان كنون آن گرامى كتايون كجاست * مرا گر ستمكاره خوانى رواست همانگه نشست از بر باد پاى * بنزد كتايون شد آن نيك‌راى * * * ( 1 ) از شاهنامه : فرستاده چون نزد قيصر رسيد * بقيصر بگفت آنچه ديد و شنيد چو بشنيد قيصر همانگه ز جاى * برآمد باسب اندر آورد پاى هميراند تا نزد ايشان رسيد * بنزد دليران و شيران رسيد ورا ديد گشتاسب برپاى خاست * ز فرمانبران زود بالاى خواست بدانست قيصر كه گشتاسب اوست * فروزندهء تخت لهراسب اوست فراوانش بستود و بردش نماز * وز آنجا سوى تخت رفتند باز وز آن كردهء خويش پوزش گرفت * به پيچيد از آن روزگار شگفت بپذرفت گفتار او شهريار * همانگه گرفتش سر اندر كنار